تبليغاتX
عاشق همه چیز را در عشق و عشق را در همه می جوید  عشق روی پیاده رو

عشق روی پیاده رو

دوستت دارم

 

دوستت دارم ای تنها عشق من تو تک چراغ زندگی منی

        بامن بمان تو آن تک واژه زندگی من هستی

دوستت دارم ای تنها عشق من تو تک خوشی زندگی منی

        بامن بمان تو آن تک عشق زندگی من هستی

دوستت دارم ای تنها عشق من تو تک کلید خوشبختی منی

        بامن بمان تو آن تک یاردوران تنهایی من هستی

دوستت دارم ای تنها عشق من تو تک امید زندگی منی

        بامن بمان تو آن تک آوای زندگی من هستی

دوستت دارم ای تنها عشق من تو تک دوست شبهای منی

        با من بمان تو تک معنی دهنده زندگی من هستی  

 

 


 

نوشته شده توسط مریم در شنبه چهارم مهر 1388 ساعت 0:55 موضوع | لینک ثابت


تقویم بی بهار

 

بگید بباره بارون

دلم هواشو کرده

بگید تموم شدم من

بگید که بر نگرده

بهش بگید چه کردم

بهش بگید بریدم

نه اون به من رسیدو

نه من به اون رسیدم

بگین به زیر بارون

خراب و درب و داغون

از آدما فراری

از عاشقا گریزون

بذار کسی نبینه

غرور گریه هامو

 بذار کسی نفهمه

غم تو خنده هامو

یه داغ سخت سختم

یه باغ بی درختم

سپیدگی سپارم

سیاه روز بختم

تنم داره می لرزه

تو این هوای خلوت

گاهی نداشتن دل به داشتنش می ارزه

 

 

 


 

نوشته شده توسط مریم در یکشنبه هشتم شهریور 1388 ساعت 1:34 موضوع | لینک ثابت


انتظار

 

باز شب شد چقدر تنهایم

گفته بودی که شبی می آیی

باز شب شد و از پنجره ام

همچنان راه تورا می پایم

کنج این پنجره شب همه شبه

منم و گریه و های وهایم

پشت این پنجره ها تا به سحر

پنجه بر پیکر شب می سایم

نکند بیهوده عمر خودرا

پشت این پنجره می فرسایم

نکند بیهوده تکرار شود

قصه چشم به راهی هایم

باز چون دیشب و شبهای دگر

می روم پنجره را بگشایم

باز شب شد شب و از پنجره ام

هچنان راه تو را می پایم ...

 


 

نوشته شده توسط مریم در سه شنبه ششم مرداد 1388 ساعت 3:30 موضوع | لینک ثابت


رفتی و . . .

 

همیشه سر وقت دلم می گرفت

 

باهات حرف می زدم

 

آخه حرفات . . .

 

صدات . . .

 

منو آروم می کرد

 

ولی حالا . . .

 


 

نوشته شده توسط مریم در شنبه بیستم تیر 1388 ساعت 3:52 موضوع | لینک ثابت


می دونست

 

 

 می دونست دلم اسیره

                          ولی رفت

 

می دونست گریم می گیره

                          ولی رفت

 

می دونست تنهایی سخته

                          می دونست

 

می تونست باهام بمونه

                         نتونست......

 


 

نوشته شده توسط مریم در سه شنبه نهم تیر 1388 ساعت 3:39 موضوع | لینک ثابت


خبر

 

خبر به دورترین نقطه جهان برسد                     

 نخواست او به من خسته بی گمان برسد

شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت

کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد

چه می کنی که اگر او را خواستی یک عمر

به راحتی کسی از راه ناگهان برسد

رها کنی برود از دلت جدا باشد

به آنکه دوست ترش داشته به آن برسد

رها کنی بروند تا دو پرنده شوند

خبر به دورترین نقطه جهان برسد

گلایه ای نکنی و بغض خویش را بخوری

که هق هق تو مبادا به گوششان برسد

خدا کند که  نه ...!! نفرین نمی کنم که مباد

به او که عاشق او بودم زیان برسد

خدا کند که فقط این عشق از سرم برود

خدا کند که فقط آن زمان برسد...!!!

 

 


 

نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388 ساعت 22:30 موضوع | لینک ثابت


درخت خشک

 

زیر آن تک درخت خشک

کنار آن تخته سنگهای سرد

پشت به غروب خورشید

منتظرت نشسته ام

با دلی پر از غم

با چشمانی پر از اشک

با لبانی پر از آه

به تو فکر می کنم

ای یار بی وفای من

به تو فکر می کنم

که مرا در این کوهستان وحشت و غم

و در این پائیز نا زیبا

تنها گذاشتی

به تو فکر می کنم

و سر در گریبان فرو می برم

تا ابد به تو فکر می کنم

تا هرگز عشق به تو را فراموش نکنم

ای بهترین بهترین من!

 

 


 

نوشته شده توسط مریم در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388 ساعت 16:43 موضوع | لینک ثابت


باد مارا خواهد برد

 

دستهایت را چون خاطره ای سوزان،

 در دستان عاشق من بگذار

و لبانت راچون حسی گرم از هستی

به نوازش های لبهای عاشق من بسپار

باد ما را خواهد برد......

 

 

 


 

نوشته شده توسط مریم در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388 ساعت 0:26 موضوع | لینک ثابت


دیدمش .........اما

ناگهان در كوچه ديدم بي وفاي خويش را

باز گم كردم ز شادي دست و پاي خويش را

گفته بودم بعد از اين بايد فراموشش كنم

ديدمش وز ياد بردم گفته هاي خويش را

ديدمو آمد به يادم دردمندي هاي دل

گرچه غافل بود آن مه  مبتلاي خويش را

تا به من نزديك شد  گفتم سلام اي آشنا

گفتم اما هيچ نشنيدم صداي خويش را

 

 


 

نوشته شده توسط مریم در شنبه پانزدهم فروردین 1388 ساعت 15:49 موضوع | لینک ثابت


سردی دستات

 

سردی دستانت
چنان وجودم را گرم کرد
که تا ابد هیچ خورشیدی
اینگونه گرمم نمی کند
گاهی
محتاج می شوم به همین سردی
که دریغش می کنی از من
و چه ناباورانه
تمام خستگی ام را ترک می کنی
من می مانم و من....
من می مانم و سرمایی که دیگر هیچ وقت گرمم نخواهد کرد

 

 


 

نوشته شده توسط مریم در سه شنبه بیستم اسفند 1387 ساعت 12:49 موضوع | لینک ثابت