تبليغاتX
عاشق همه چیز را در عشق و عشق را در همه می جوید  عشق روی پیاده رو

عشق روی پیاده رو

می دونست

 

 

 می دونست دلم اسیره

                          ولی رفت

 

می دونست گریم می گیره

                          ولی رفت

 

می دونست تنهایی سخته

                          می دونست

 

می تونست باهام بمونه

                         نتونست......

 


 

نوشته شده توسط مریم در سه شنبه نهم تیر 1388 ساعت 3:39 موضوع | لینک ثابت


خبر

 

خبر به دورترین نقطه جهان برسد                     

 نخواست او به من خسته بی گمان برسد

شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت

کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد

چه می کنی که اگر او را خواستی یک عمر

به راحتی کسی از راه ناگهان برسد

رها کنی برود از دلت جدا باشد

به آنکه دوست ترش داشته به آن برسد

رها کنی بروند تا دو پرنده شوند

خبر به دورترین نقطه جهان برسد

گلایه ای نکنی و بغض خویش را بخوری

که هق هق تو مبادا به گوششان برسد

خدا کند که  نه ...!! نفرین نمی کنم که مباد

به او که عاشق او بودم زیان برسد

خدا کند که فقط این عشق از سرم برود

خدا کند که فقط آن زمان برسد...!!!

 

 


 

نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388 ساعت 22:30 موضوع | لینک ثابت


درخت خشک

 

زیر آن تک درخت خشک

کنار آن تخته سنگهای سرد

پشت به غروب خورشید

منتظرت نشسته ام

با دلی پر از غم

با چشمانی پر از اشک

با لبانی پر از آه

به تو فکر می کنم

ای یار بی وفای من

به تو فکر می کنم

که مرا در این کوهستان وحشت و غم

و در این پائیز نا زیبا

تنها گذاشتی

به تو فکر می کنم

و سر در گریبان فرو می برم

تا ابد به تو فکر می کنم

تا هرگز عشق به تو را فراموش نکنم

ای بهترین بهترین من!

 

 


 

نوشته شده توسط مریم در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388 ساعت 16:43 موضوع | لینک ثابت


باد مارا خواهد برد

 

دستهایت را چون خاطره ای سوزان،

 در دستان عاشق من بگذار

و لبانت راچون حسی گرم از هستی

به نوازش های لبهای عاشق من بسپار

باد ما را خواهد برد......

 

 

 


 

نوشته شده توسط مریم در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388 ساعت 0:26 موضوع | لینک ثابت


دیدمش .........اما

ناگهان در كوچه ديدم بي وفاي خويش را

باز گم كردم ز شادي دست و پاي خويش را

گفته بودم بعد از اين بايد فراموشش كنم

ديدمش وز ياد بردم گفته هاي خويش را

ديدمو آمد به يادم دردمندي هاي دل

گرچه غافل بود آن مه  مبتلاي خويش را

تا به من نزديك شد  گفتم سلام اي آشنا

گفتم اما هيچ نشنيدم صداي خويش را

 

 


 

نوشته شده توسط مریم در شنبه پانزدهم فروردین 1388 ساعت 15:49 موضوع | لینک ثابت


سردی دستات

 

سردی دستانت
چنان وجودم را گرم کرد
که تا ابد هیچ خورشیدی
اینگونه گرمم نمی کند
گاهی
محتاج می شوم به همین سردی
که دریغش می کنی از من
و چه ناباورانه
تمام خستگی ام را ترک می کنی
من می مانم و من....
من می مانم و سرمایی که دیگر هیچ وقت گرمم نخواهد کرد

 

 


 

نوشته شده توسط مریم در سه شنبه بیستم اسفند 1387 ساعت 12:49 موضوع | لینک ثابت


کسی حالم نمی پرسه

در این شبهای دلتنگی که غم با من هم آغوشه

به جز اندوه و تنهایی کسی با من نمی جوشه

کسی حالم نمی پرسه کسی دردم نمی دونه

نه هم درد و هم آوایی با من یک دل نمی خونه

از این سرگشتگی بیزارم و بیزار

ولی راه فراری نیست از این دیوار

برای این لب تشنه دریغا قطره آبی بود

برای خسته چشم من دریغا جای خوابی بود

 


 

نوشته شده توسط مریم در دوشنبه پنجم اسفند 1387 ساعت 1:24 موضوع | لینک ثابت


عشق من

من عشق را در تو

تو را در دل

دل را در موقع تپیدن

و تپیدن را به خاطر تو دوست دارم

من غم را در سکوت

سکوت را در شب

شب را در بستر

وبستر را برای اندیشیدن به خاطر تو دوست دارم

من بهار را به خاطر شکوفه هایش

زندگی را به خاطر زیبا ییش

و زیباییش را به خاطر تو دوست دارم

من دنیا را به خاطر خدایش خدایی که تو را خلق کرد دوست دارم

 

 

 


 

نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه سی ام بهمن 1387 ساعت 2:22 موضوع | لینک ثابت


دوستت دارم

بر روی کاغذ سفید با قلبی از محبت سرشار

خواستم واژه ای بنویسم که بماند در ذهنت ماندگار

هر چه فکر کردم چه باید نوشت و این ورق را کرد سیاه

واژه ای به ذهنم خطور نکرد جز اینکه دوستت دارم بسیار

گرچه سخت است دوری ولی می دانم این را

که می کنمت هر روز یاد ، آن هم به طور کرار

دلم به دلت گره خورده که نمی توان کردش باز

گره اش را با مهربانی کردی کور ای سالار

دستان گرمت را همواره باید فشرد با احساس

چون دستانت گرمایی دارند فرار

لبان سرخت را باید بوسید از دور

این کار را باید کرد هرروز تکرار

واژه ها در برابر خوبیهایت کم است

بگذار تمامش کنم همین جا با اصرار

فقط بگویم یک کلام ندای قلبم را

که دوستت دارم ،دوستت دارم بسیار بسیار ...

 

 


 

نوشته شده توسط مریم در شنبه نوزدهم بهمن 1387 ساعت 0:44 موضوع | لینک ثابت


کاش

كاش بودي تادلم تنها نبود تا اسير غصه فردا نبود

 

 كاش بودي تا براي قلب من زندگي اينگونه بي معنا نبود

 

 كاش بودي تا لبان سرد من قصه گوي غصه غمها نبود

 

 كاش بودي تا نگاه خسته ام بي خبر از موج واز دريا نبود

 

 كاش بودي تا زمستان دلم اينچنين پرسوز وپرسرما نبود

 

 كاش بودي تا فقط باور كني بعد تو اين زندگي زيبا نبود 

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط مریم در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387 ساعت 0:29 موضوع | لینک ثابت